|
سهشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥
هزار ویک شب تردید است یکی بود مرا می برد یکی نبود هزار وچندمین سیگار را روشن کرده ای که:هر نفسی فرو می رود مخل حیات است وچون بر می آید مخرب ذات به کرشمه مرثیه می خواند شب و اسکلت جنازه می خواهد استودان شلمچه ته کشیده فرقی نمی کند خودی یا غیر و قدیسانی که با پلکان انسانی به رستگاری می رسند پا برهنه بر احساساتم دویده اند به اندیشیدن خطر کرده ام یکی هست مرا می برد یکی نیست هزار ویک شب تردید است دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
شعری نمی زايد خدا رها کرده است مرا خون کهککشان در شريان جهان جريان دارد و قلب من تک ياخته ای تپنده است از گلبول زمين که نام تو را فرياد می کند شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤
من از زوال دقیانوس نمی نویسم
من از عروسکی می نویسم که ادای اراده را درآورد
چه زیبا بود رویای خرداد
که « ماه رئیس جمهور
وکابینه کهکشان »(۱)در خواب مشارکت
بر خیز که خرداد خوابی بیش نبود
و تیر تهران بوی اشک آور وخون می دهد
چه کسی خونبهای شهیدان پاییز را خواهد داد (۲)
هنوز پشت سرداران بی سر از
مرثیه روسپی گری دختران ایران زمین می لرزد
این بود هذیان سه گانه
دموکراسی
جامعه ی مدنی
گفتگوی تمدن ها
در تک صدایی بیکران
نگو چرا دست ودلت می لرزد
«همه لرزش دست دلم»(۳) از
نیشخند لمپنزاده های (۴ ) ۲۸ مرداد است که
جبر تاریخ را به من تلقین می کنند
و من در این اندیشه که
مصدق عظمت تاریخ ماست
همانا راست گفت خدای بزرگ
«بدرستی که انسان ستمکار است ونادان» (۵)
وما چه آسان بر دوش کشیدیم این حماقت بزرگ را ۱- این قسمت از شعر وامدار یکی از دوستان ماهشهری است که سال ۷۷ زمان خدمت من گفته بود ۲ – این قسمت به قتلهای زنجیره ای پاییز ۷۷ دارد ۳- این قسمت تا آنجایی که یادم هست وامدار شعر سرمای درون آقای احمد شاملو است ۴- لمپن یک واژه ی فرانسوی به معنی افراد هوچی ( امثال شعبون بی مخ فیلم هزار دستان) ۵ – یکی از آیه های شریفه قرآن که به شعر حافظ علیه الرحمه نیز بر می گردد آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤
بي مستي الكل مي نويسم تا انسان هشيار باشد براي آزادي با گزينش قافيه جوياي موسيقي نيستم تا اشتباه گام در شعرهايم دارد پيغمبري نيستم تا با وحي خداوند شيطان را لعنت فرستم « من انساني هستم همسان شما » ۱ « و اگر از غيب مي دانستم همه ي بديها را از خود دور مي كردم » ۲ تنها بزرگ معجز من از انسان نوشتن است اينچنين من بي دستانت به ما رسيدم و بي چشمانت ابديتي ساخته ام كه مپرس ۱ – آيه ۶ سوره فصلت ۲ – آيه ۱۸۸سوره اعراف پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤
هميشه گرم دويدن شروع يك پايان دويدن ونرسيدن شروع يك پايان دوباره دلهره ام از تو مي شود آغاز ونبض، نبض تپيدن شروع يك پايان شبيه شوق رهايي به بال رفرفه ها وحس سرد پريدن شروع يك پايان سرود سرد جدايي به گوشه هاي نياز به پرده پرده شنيدن شروع يك پايان دو چشم خسته خود را به اشك مي شويم چقدر فاصله ديدن شروع يك پايان تمام بودن من پر وعشق پر پر زد به شاخه شاخه پريدن شروع يك پايان وپاره پاره تن را چقدر خسته ام از بروي جاده كشيدن شروع يك پايان دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
با عقده اي چهارده قرنه به محاكمه مي آيند من: متولد هزار و سيصد و ننگ واز آتش هفت ماهه متولد شدم تا به خلقت دهن كجي كنم ومن هيچكس نيستم حتي خودم اعتراف: من هفت بار پيكر خاكي اورا طواف كردم و يكبار به چشمانش سجده اينچنين بود كه حتي از شيطان رانده شده هم رانده شدم
آي شماها!
شماها كه به يمن مرگ من جشن تقرب مي گيريد حالا كه با پاهاي خود به مسلخ مي روم بگوييد: كجاي بيقراري اورا جستجو كنم تا ناگهان نوشتنم شعر باشد سئوالم در پس منطق گلوله گم مي شود پس مقام خليفه اي زمين ارزاني شما باد ومن همان به كه فرزند خوانده ي شيطان باشم یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
سلام دوستان خبر شادی نيست ولی حيفم آمد که ننويسم استاد نواب صفا شاعر وترانه سرای معروف ايران در روز ۱۹ فروردين در سن هشتاد سالگی درگذشت وی در دهه ی ۲۰ کار خود را شروع کرد وبا آهنگ سازان نامی چون استاد خالدی وياحقی و خرم و مرتضی محجوبی و .... همکاری داشت از معروفترين کار استاد نواب صفا می توان به ترانه ی نيلوفر اشاره کرد برای آن استاد فقيد وديگر استادانی که مايه افتخار ايران زمين هستند از ايزد منان طلب علو درجات را داريم
دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤
نوبت عاشقي
سكانس يك
دو دل عاشق
وسوسه ي سپيد ياسهاي وحشي وبيقراريهاي دوستت دارم سكانس دو
شايد اين شروع يك پايان باشد هر چه باداباد شايد من حافظ شيراز وشما شاخ نبات آيا دلنشين ترين غزل براي تو يك مانتو مي شود شايد رنجيده شوي سكانس سه
سكوت ،،، نيايش نگاههاي گره خورده به هم سكانس چهار
بگو اگر رنجيده اي خود را هر شب هزار بار جريمه كنم به تكليف دوستت دارم Fade Out
همان كهنه بازي زندگي وحاكم شحنه ي پير مرگ قرباني انديشه هاي هجا هجا شده به ساطور فاجعه وبازگشت دوباره به سياه سپيدهاي ديروز سكانس پنج
حالا شادي پارادوكس ودوستت دارم آشنايي زدايي نيست
باشد اينبا رتا هميشه سبز مي شوم تا رفتن يا نرفتنت نتيجه ي انتزاع خود خواهي من نباشد سكانس شش
چند روزي است آسمان را بيشتر دوست دارم به خاطر تناسب يك به يكش با مانتو تو وپشيمان نيستم از دوستت دارم شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۳
با عرض تبريك سال نوخدمت دوستان يه كار قديمي مي نويسم كه خيلي دوستش دارم نه اينكه شعر من است دوستش دارم به خاطر اين دوستش دارم كه براي دكترمحمد مصدق نوشتم
تقديم به مصدق كبير
از خرابات تا خرابه دوباره آمده اند در اين مردستان ترديد وزخم ناكامي خود را به خواب افيوني ما التيام مي دهند دوباره آمده اند وبرسر هفت سين وسوسه ي وسطي چوب حراج به بهشت و دوزخ خداوند مي زنند و همه بهشت را مي خرند تا از خرابات به خواب افيوني خرابه بروند دريغ كسي همچون تو پيدا نمي شود تا تمامي دوزخ را يكجا بخرد و بگريزد به ناكجاي اقليم بي كران
چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳
سرم را به گيوتين قردادها مي سپارم شعر زندگي چراغ قرمز ديروز از خيابان كلمات به چار راه شعر رسيدم امروز سبز ميشوم با دوستت دارم تا چهار راه زندگي فردا صفحه ي حوادث روزنامه ها خواهند نوشت دختري ازچراغ قرمز شاعري گذشت ومن عشقم را نه سرم را به گيوتين قراداد ها خواهم سپرد [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
|
